![]() |
![]() |
|
| دوست دارم بنگارم بر لب يارم دوستت دارم |
|
از روی یک شیطونی سنگی زدم به قلبش بلورک رو قلبش ترک خورد و شکستش رو کرد به من و گفتش : " فراموشم نمیشه آتیش بازی با آتیش ؟ " دیگه هیچی نگفتش هر روز تو راه خونه اش شاخه گلی می بردم اما انگار نه انگار اصلا هیچی نگفتش بالای هر کوه و دشت اسمش رو فریاد زدم اما انگار نه انگار بهم هیچی نگفتش هر چی که ناز می کشید نازش رو می خریدم اما انگار نه انگار بازم هیچی نگفتش عاقبتش با گریه رو رودخونه نوشتم " آتیش بازی بی آتیش آتیش بازی نمیشه " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:30 توسط سهراب سیبیلو |
|
|
دیدار دوباره
چه شد آن چشم های جادویی
تیر قهار نگاهت
لرزش بی اختیار این دل
تو همان بودی ،همان چهره یخ بسته
ولی من
دگر آن آشفته دلباخته نیستم
دگر آن چهره پاک و نجیبت
آینه نمای روز و شبم نیست
گرچه در دل باز مهر تو را می جویم
ولی افسوس که دگر این دل ویران
راه انکار عاطفه را، عشق را ، مهر را
در خود آموخت
مسافــــــــــــــــــــــــــر
------------------------------------------
آنگاه که دیگر برای گریستن بهانه ای نیست
آسمان گنگ و تاریک ، دگر بغضی ندارد
آنگاه که دیگر پرواز قاصدک معنایی ندارد
دگر برای دوری از شبح تنهایی ماوایی نیست
برای شب نشینی با خاطره هایت حوصله ای نیست
اگر خواستی معنای این لحظات را بجویی ، مرا یاد کن
که چگونه با آوای سکوت مطلق هم آوا شدم
همیشه می گویند شب گهواره راز است
پس چرا راز مرا به هنگام نورافشانی آفتاب شنیدند
اگر میشد از این بازی یکسان طبیعت رها شد
برای پریدن دگر هیچ تامل روا نبود
مسافر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:25 توسط سهراب سیبیلو |
|
|
از داش سهراب پرسیدم :
- داش من! این عکس غروب یا طلوع ؟ اونم گفت : - "بیهوده می اندیشیدم کین غروب است یا طلوع که هر طلوع غروبی و هر غروب طلوعیست به آینده ای روشن"
شوما چی فکر میکنین ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 10:36 توسط سهراب سیبیلو |
|
|
تا به کی بر بدنت داغ زنند دم نزنی دم زن و باد بزن تا که اتش تازه شود شعله غیرت و درد آتش بزند دور و برت تا که چوپان نزند داغ بر روی تنت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 23:11 توسط سهراب سیبیلو |
|
|
سلام
تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشی و نتونی بهش حالی کنی؟
تا حالا شده تو دل شب احساس کنی تنها ترین ادم روی زمین هستی
تا حالا شده احساس کنی خدا هم تورو از یاد برده
این شعر ها هم مربوط به همون موقع هاست
بازم هست بعدا برات میفرستم امیدوارم خوشت بیاد
طرب از چه جویم
دردت را با که گویم
سخن بیهوده گفتن تا به کی؟
عمق لبخند تو کارگر بود
از این خیزابه های درد و اندوه
دگر مرا هیچ کرانه ای نیست
به بیداری چنان خصم پدر کشته
به خوابم گویی اسطوره مهر و وفایی
نقش زرین تنت را
بر لوح دلم با خون جگر
جاودانه کردم
پس دگر فراموشی تو
جز افسانه ای نیست
حتی به وقت تلخ ترین خاطره
تنگ ترین حوصله
سنگین ترین بغض
"مسافر"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 22:41 توسط سهراب سیبیلو |
|
|
و اکنون پس از مدتها انتظار ، سهراب سیبیلوووووو تقدیم می کند :
مسافر
با هنر نمایی دوست عزیزم مساااااااااااااااااااااااااااافر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 22:33 توسط سهراب سیبیلو |
|
|
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود زیر گنبد کبود توی ده شلمرود حسنی! کارنامه کنکور بدست تک و تنها تو فکر بود
حسنی با چشم گریون هر دو لپش آویزون زلف سرش ژل مالی شلوار پاش نا میزون آرزوهاش پریشون نشسته بود تو ایوون
باباش می گفت : _ حسنی میای بریم حموم؟ _ نه نمیام ، نه نمیام _ حسنی میای بریم شمال؟ _ نه نمیام ، نه نمیام _ حسنی میخوای ماشین پراید؟ _ آره که میخوام ، آره که میخوام
دوستاش همه می گفتن : _ حسنی مبارکه با این همه شهریه ها دمب بابات سه چارکه پس کی به ما سور میدی پارتی میدی؟ جی اف هامون رو ما کجا دعوت کنیم تا ببینی؟
اما حسنی به حال خود بود انگار کمی دپرس بود با اینکه اون از قبولیش خوشحال بود ولی دلش بگی نگی آشوب بود
آخه باید کوله بارش رو می بست از شلمرود می رفت آره حسنی قصه ما مثل تموم ما آدما بهتره بگم ما بچه ها دانشگاه آزاد قبول شده اونم کجا؟! همین ورا
حسنی که چاره ای نداشت راه مونده ای نداشت سرنوشتشو قبول کرد اگه نمیرفت دو سالی الافی باید میرفت سربازی کجاااااا؟ به جنگ با عجب شیر
مامانی براش از دعا نویس دعا گرفت تا غولا شاخش نزنن بابایی براش موبایل خرید که چپ میره یا راست میره خبر بده کجا میره
حسنی با دست خالی با کوله بار خامی شد راهی دیاری دیاری که آدماش بودن از همه رنگ مثال گرک و پلنگ بره و میش و یوز پلنگ زیر آب زن و محرم راز همه جور و رنگارنگ توی این شهر فرنگ روزگاری کرد سپر دو سه ماهی که گذشت دید نه بابا اونقدرا هم بدک نیست لهو و لعب کمک نیست حالا حسنی دوست میخواد یه یار باوفا میخواد اما همه بی معرفت از آب در اومدن خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
بابایی که زنگش میزنه بهش میگه : _ حسنی میای شلمرود؟ حسنی! مامان خسته مامان تنها مامان آقلا دیگدی یادی _ نه نمیام ، نه نمیام _ چرا نمیای؟ _ برای اینکه من شب تا غروب نیمه شب مشغول گفتمان و چت عصرا میرم باغ ملی شبها توی شاپ کافی درس میخونم همینجور وقت ندارم باباجون!
حالا که شده آخر ترم امتحانا پشت سر هم دونه دونه تموم روز شبها تا صبح هیس!!!! هیچ کس نباید جیک بزنه حسنی با بلک کس داره درس میخونه
وقتی که نمره ها اومد توبرد دیدش تک آوره تصمیم گرفت ترم دیگه از اولش درس بخونه
اومده ترم جدید دو سه ماهی میگذره باباش بهش زنگ میزنه : _ حسنی میای شلمرود؟ _ نه نمیام ، نه نمیام
"حسنی شاید درس میخونه" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 20:36 توسط سهراب سیبیلو |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره نویسنده وبلاگ |
نام : سهراب
نام خانوادگي : سیبیلو سال تولد : مشخص نیست محل صدور : همینورا تحصيلات : مهم نیست هر گونه نشر و پخش مطالب اين سايت، نيازمند اجازه از مولف آن است. |
| نوشته های گذشته سهراب سیبیلو |
|
خرداد 1386 بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
تعداد بازدید کنندگان سهراب سیبیلو
------در این ماه رقم زیر میباشد-----
-------------------------------------
|